خرید بک لینک

اگر خلیل شدی و خالصانه تمام وجودت را هم به قربانگاه بردی، بازهم در اتنظار اعجاز نباش. تیغت را تیز کن و همهچیز را یکجا سر ببُر در پای او. وجود تو کجا و مِهر او کجا؟! نه هیچ داری که لایق نگاهش شوی و نه هیچ که لایق وحی! تو دولت نمییابی. نذرت فقط قبولِ ندای دلت.

برچسب: قربان, نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 11:33

صدایت را میشنوم. انگار تمام ذهنم را خواندهای و خط به خطِ سؤالهایم را از بر کردهای. صدایت را میشنوم که پاسخم را میدهی با زبان آب که «بگذر از پستیها و فرود آی از بلندیها تا در آغوش عاشقانهام آرام شوی»؛ با زبان باد که «پاره کن بند را و پر باز کن از قید حیاتی که تکتک آجرهای بودش به یکآن نبود میشود»؛ با زبان خاک که «سر بر بالینم بنه تا بوی نم ابدیت را در مشامت جاری کنم»؛ با زبان آتش که «د

برچسب: صدای,آرامش, نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:58

صفحه بندی